مینویسم آقاجان برای شما؛ با دستانی که در آرزوی گرفتن یک انگشتر و چفیه همیشه بر دوشتان ماند و نشد
می نویسم آقاجان برای شما؛ با دستانی که در آرزوی گرفتن یک انگشتر و چفیه همیشه بر دوشتان ماند و نشد...
باچشمانی که از روزهای اول جنگ به صفحه تلویزیون دوخته شد؛ تا بازهم بدون عصا و با قامتی همچون سرو حاضر شوید و مثل همیشه خط و نشان بکشید برای بیطرفان و بیشرفان تاریخ، اما نیامدید، اما نشد...
این روزها روزهمان را با خون دل باز میکنم اما یقین داریم که این عشق به شما در نهایت عاقبت بخیرمان میکند.
جان خسته ام برایتان بگوید؛ اذان صبح که بر گلدستههای مسجد محلهمان بلند شد تلویزیون؛ رفتنِ بی خداحافظیتان را اعلام کرد مُردیم آقا جان
اقا جان من مثل شما تاریخ نخواندهام اما خوب میدانم پای اینکه اللهِ وسط این پرچم مقدس بماند چقدر علی اکبرها رفته و علی اصغر برگشته اند. قسم به خون پاکشان راهتان را ادامه خواهیم داد
آسوده بخواب عزیز ملت که ما پرچمداری را شبیه خودت از عباس بن علی آموختیم و بازهم شبیه خودت زیر بیرق پسر امالبنین در این میدان عاشورایی میمانیم.
میدانم که شما هم با ما خواندی این دلنوشته را؛ میدانم که خواندی و لبخند زدی، ولی ما خواندیم با چشمانی بارانی آقا جان.����
یادتان هست یک روز به شما گفتیم [آقا خیلی دوستت دارم] شما گفتید خوشبحال شما که من را میبینید و دوستم دارید؛ من شما را نمیبینم و دوست تان دارم؛
آقا جان ما هم دیگر شما را نمیبینیم
اما به خون پاکتان قسم؛تا ابد دوستتان داریم
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#جهاد_تبیین
#مرگ_بر_ترامپ_و_نتانیاهو
#معاونت_فرهنگی_پایگاه_مقاومت_بسیج_شهید_باهنر_دانشگاه_سمنان
#معاونت_فضای_مجازی_پایگاه_مقاومت_بسیج_شهیدباهنر_دانشگاه_سمنان
نظر دهید